هر بار دروغ گویی و صد بار شوی گرگ...هر بار به پیش آیی و صد بار شوم خر!!!
توهم همچون دلم ويرانه هستي؟
نميدانم چرا حالم نپرسي؟
چرا حال دل زارم نپرسي؟
سوز دل ما ببین و با ساز نی بیا
سخت است گذر از حریم بوسه ات ای نارفیق
صد بار رفتی و باز آمدی،این بار نیز بیا![]()
باز به شوق دیدنش طی طریق کرده ایم/باز به رسم روزها آدینه را رقم زدیم
باز تو ای شیدای من شمع شب تاریک شو/بی خود ز بی خودان کنم،روحم،به من تصویر شو
آخر کمان از من بگیر،آخر مرا تنبیه کن/آخر به کشتن می دهم،خنده به هر تقصیر کن
هر آینه نقاش شد،هر آینه آدینه است/هر آینه تصویر کش،روز ظهور یار شد......باران
غم نرود از دل ما/خمر نرود از جام ما...مستی و خمر با هم است/گرچه به ظاهر غم ما
روزنه ی امید بود در پس این صخره ی سخت...
لیک شب تار و کسوف
لیک به ظاهر غم ما.........................باران
من به صد ناله نگار خواندم ولی...او چنان آرام ،نقش من بر آب زد
سوزم به ساز نی، ولی ... از من نآید هیچ آه.....
خانه خرابم می کند ، زلف پریشانی تو ...صومعه و دیر کجاست؟بتخانه آتش میکنم
فارغ شوم از هر جهان،فارغ ز جسم فارغ ز جان...آن روز که در کنج حرم گریان عبادت میکنم
یک آرزومند دل است،یک آرزو دارد همی...لاله به دشت بشکفد،یک شاخه چیدن میکنم
فاصله ی دیده کم است،فاصله ی دل چرا؟ ... حکم نما تا آیدم ، طی طریق میکنم
لعل گران میدهی،مهر عقیق منعمی...هر کوی قدم بر نهی،من خود هویدا میکنم
رو به سپهر می کنی،خاک دیار تشنه است...ابر دوات میشود ، باران اطاعت میکنم!
ولی گر باغ گل آواز بلبل نشنود از من ... چطور از خار بی پایه بر آید این چنین کاری
ز انبوه گشتن لطف است که نرمی آورد یاسم...و الا خار بشکافد ز سر تا پا به آسانی
اگر گرمای عشق او،کند گرمم در این سرما...به شور او زنند آتش به خرمن در زمستانی
وگر از لطف او روشن کنند راهم به یک فانوس...بشر را چشم بشکافند به نورش در شبستانی
وگر آن مسیحی دم که فرزندش می خوانند...به جان پیکر بی جان شهر خویش دمید روحی
به گوشه چشم یار من فراخوانده شود عالم...زمین را ژرف بشکافد،ولو باشد به یک آهی
وگر در بستر عشقت،نیفتم هر دم از مستی...بسان لاشه ای بد بو شوم،طعمه ی هر پستی
مرا آخر ز عشق تو،نباشد راه به جایی دل....بیا جانا بیا جانا که میمیرم ز تنهایی
گركلامم را به نيش عقربان خواني بگو
گر به آهت نصف عالم چون به خاكستر شود...
باز رو بسوي من بكن ، تا تواني آه گو.